کاش کودکی بودم که همه ی دغدغه اش، نقاشی روی دیوار بود…
من دلم سخت گرفتهست ازین میهمانخانهی مهمانکش روزش تاریک
کاش کودکی بودم که همه ی دغدغه اش، نقاشی روی دیوار بود…
با یادت هستم، به یادت موندم، ز یادت جون می گیرم…
دریافت: غروب ِ تنهایی – خاک
سوال ِ وارده:
اگر از یه برج شونصد طبقه بی اُفتین پایین، اولین کاری که می کنین چیه؟
گزینه های وارده:
دارد باران می بارد… همین حالا… این جایی که نشسته ای را رها کنی و بروی پشت پنجره و فقط تماشا کنی…
آقای آ به آقای ب:
خب اون فیلم های وی اچ اس که می خواستیم بریزیم دور کجان؟
آقای ب به آقای آ:
چهمیدونم… از علیرضا بپرس…
آقای آ به آقای ب:
این مَردک که نمیدونه ناهار چی خورده…!!
خب حالا مثلا باید جالب باشه. یعنی خیلی چیزها عوض می شه و چیزهای جدیدی تجربه می شه. اصلا ولش! این رو گوش کنین (بی ربط!)…
دریافت: how great thy art – 2.79 mb
چشمانت را بسته ای و به جایی تکیه داده ای… رها می شوی… سکوت است این چیزی که حس می کنی…
دریافت: سنتور – چهارمضراب
این جنایت برمی گرده به زمانی که کلاس اول ابتدایی بودم…
همکلاسی عزیز که هنوزم دوستای خیلی صمیمی ای هستیم، از روی شرارت و به زور سعی می کنه کیفم رو ازم بگیره که در همون لحظه با یه حرکت “تی چاگی” پرتش می کنم به سمت میز و نیمکت ها و احتمالا سرش می شکنه… دوربین به قسمتی از تخته سیاه زوم می کند…
زمستون بود… بعد ِ یه هفته بی خوابی ِ خیلی زیاد، در حد یه ساعت خواب در روز، کارم تقریبا تموم شده بود و فرصت کرده بودم یه دل سیر بخوابم… ساعت 3 بعد از ظهر یکی از دوستام چندبار زنگ زد و منم که نای جواب دادن نداشتم خلاصه بار ِ چندم که زنگ زد، برداشتم گفتم بله؟ گفت میای امروز بریم استخر؟ گفتم نَع… قطع کردم. پشت سر هم زنگ زد باز (کلا می خواست بره رو اعصابم :دی)… یک ساعت بعد دیدم زنگ خونه رو می زنن… با هزار زور و بلا خودم ُ رسوندم پای آی فن گفتم بله؟ گفت باز کن منم… گفتم اینجا اومدی چیکار؟ گفت اومدم دنبالت بریم استخر دیگه… گفتم برو بمیر بابا… خلاصه در ُ باز کردم بیاد تو ببینم چی میگه…
اومد داخل یه شال گردن هم دور گردنش بود… گفت بیا بریم استخر دیگه… گفتم می کشمتا… اومد جلو خواست بلندم کنه که برم آماده بشم، هی زور زد، زور زد… گفتم ببین می کشمتا ولم کن اعصاب ندارم بابااا… همینجوری داشت سعی می کرد بلندم کنه که دیگه کُفری شدم همون شال ِ دور گردنش رو تا اونجا که می شد دور گردنش فشار دادم… فک کنم یه دیقه ای همونطور نگه داشتم :)) بعد دیدم تکون نمی خوره… گفتم عجب غلطی کردم!
هرچی صداش کردم جواب نمی داد… خلاصه شروع کردم نفس مصنوعی و اینا بعد یهو اون لوزه ی گلوش رو گرفتم کشیدم به بالا یهو سرفه کرد به هوش اومد :))) بعدش هم کلن 20 ثانیه نشد که از خونه مون فرار کرد رفت… از اون موقع به بعد هم دیگه هیچ چیزی رو پیله نکرد بهم :دی