خنجر را فرو می‌کند؛ جا خورده‌ام و او کمی شرم‌گین. نگاه‌ها به‌هم دوخته. بیرون می‌کشد خنجر را و دوباره فرو می‌کند. این‌بار شرم‌زده‌گی در چهره‌اش گم شده و لبخندی توام با خشم دارد. با نگاهم می‌پرسم‌ش که «چرا؟». خنجر را بیرون می‌کشد و باز فرو می‌کند. این چهره را بارها دیده‌ام.

در گوشه‌ای از اُتاق کم‌نوری نشسته‌ام. موجی از افکار مختلف در ذهنم عبور می‌کنند. هربار که می‌خواهم به چیزی فکر کنم، فکر چیز دیگری در ذهنم نقش می‌بندد. باید ذهنم را خالی کنم. به تنهایی بیشتر از هر وقت دیگری نیاز دارم. که با خودم باشم و ببینم دارد چه می‌گذرد بر من. احساس غریبه‌گی می‌کنم نسبت به خودم. احساس غریبه‌گی با دردی که مدت‌هاست با من و در من است. دارد چه می‌گذرد بر من؟ به یاد خوابی که دوسه شب پیش دیدم می‌اُفتم؛ مُبهم بود و چیزی در یادم نمانده از آن. انگار که با کسی صحبت می‌کردم و جواب سوال مهمی را به من داده باشد. اما جواب هرچه که بود، یادم نمی‌آید. این افکار ناقص در ذهنم به دنبال چه هستند؟ فقط می‌آیند و بخش نامفهوم‌شان آزارم می‌دهد. باید خودم بتوانم خلاءشان را پُر کنم، وگرنه به‌حتم دیوانه می‌شوم. باید در همین چاردیواری بمانم و با خودم آشنا شوم. این من با من غریبه‌تر از آنی‌ست که فکرش را بکنی.