یک جمله‌ای اُفتاده بود در ذهنم و با اینکه خیلی مزخرف بود اما ناچار مدام تکرار می‌کردم‌ش. گرمای تابستان، پیاده‌روی را برایم دشوار می‌کرد. با خود می‌گفتم: «من آخر آدم نمی‌شوم؛ کدام نادانی در این آفتاب سوزان که هیچ بویی از جوان‌مردی نبرده است، تیره می‌پوشد سر تا پا؟». اساساً به این‌که آن‌وقت روز در اوج گرما آن هم پیاده، در خیابان‌ها چه می‌کنم و چه می‌خواهم، فکر نمی‌کردم. کمی آن‌طرف‌تر یک دوست را دیدم که داشت به من نزدیک می‌شد. البته متوجه‌ی من نشده بود و من هم فوراً راهم را کج کردم تا من را نبیند. حوصله‌ی این‌که با کسی همراه شوم و جوابی برای این سوال احتمالی‌اش که «کجا می‌رفتی؟» نداشتم. پیرمردی بیرون مغازه‌ش روی صندلی‌ای نشسته بود و طوری مرا نگاه می‌کرد که انگار فکرم را خوانده است. برای چند لحظه چشم‌هایمان به هم دوخته بود و بعد سرم را به روبه‌رو برگرداندم. دو سه چهارراه را پشت‌سر گذاشتم و پاهایم دیگر به التماس اُفتاده بودند. درحالی که آن جمله‌ی مزخرف را با خود تکرار می‌کردم و هرچقدر هم فکر می‌کردم که کجا شنیده‌ام‌ش، یادم نمی‌آمد، روی سکویی که در گوشه‌ای از پیاده‌رو بود نشستم. پاهایم را با دستانم کمی مالیدم تا خستگی‌شان رفع شود. یک نسیمی وزید که شاید خیلی هم خنک نبود اما در آن گرما، خنک به‌نظر می‌رسید. آدم‌هایی را می‌دیدم که هرکدام به یک طرف می‌رفتند و من راه‌رفتن‌شان را تا جایی که از زاویه‌ی دیدم خارج شوند دنبال می‌کردم. سوال اینجا بود که واقعا آن‌ها دنبال چه بودند؟ اصلاً چیزی بود که دنبالش باشند یا مثل من همین‌طور خیابان‌ها را بالا و پایین می‌کردند؟ آخرش هم نفهمیدم آن جمله‌ی مزخرف را کجا شنیده بودم.