نوشتم، جملهبندی کردم، تصحیح کردم، بعضی کلمات رو عوض کردم، هزار بار از رو خوندم، باز تصحیح کردم، جملهبندیها رو بهتر کردم، از رو خوندم، پاک کردم، یه لیوان آب خوردم..
من دلم سخت گرفتهست ازین میهمانخانهی مهمانکش روزش تاریک
نوشتم، جملهبندی کردم، تصحیح کردم، بعضی کلمات رو عوض کردم، هزار بار از رو خوندم، باز تصحیح کردم، جملهبندیها رو بهتر کردم، از رو خوندم، پاک کردم، یه لیوان آب خوردم..
سیگارش رو درآورد و روشن کرد و از پنجره به خیابون زل زد. گفتم: «نمیشینی؟». در حالی که سیگار گوشهی لبش بود، پرسید: «آخرینباری که هم ُ دیدیم کِی بود؟». «پنج شیش سال پیش، دیگه خبری ازت نشد..». «هوم». دست ِ چپش رو کرد تو جیب ِ شلوارش و قدمزنان اومد روبهروم نشست. «وییو ِخوبی داره خونهت». گفتم: «هنوزم دیر نشده، دوباره شروع کن. از اول. کمکت میکنم». بلند شد، راه رفت. باز رفت کنار پنجره. ماشینهای درحال ِ حرکت رو با نگاهش دنبال میکرد.. «خستهم». «میدونم، چارهای نیست ولی». «تاحالا از این بالا به رفت و آمد ِ آدمهای اون پایین دقت کردی؟». گفتم: «آره، فکر کنم. نمیدونم». بارونیش رو برداشت و رفت سمت ِ در. پرسیدم: «کجا؟». «اگه اون ساختمونهای روبهرویی نبودن، وییو ِ قشنگتری میشد» (صدای بستهشدن ِ در!)..
زیر ِ بارون، فرق ِ آدم ِ چتردار با آدم ِ چترندار اینه که چتردار، خیسشدن رو خیلی بهتر از چترندار حس میکنه…