ترسم از ندونستههامه.
من دلم سخت گرفتهست ازین میهمانخانهی مهمانکش روزش تاریک
ترسم از ندونستههامه.
یک نفر، دو نفر، هزار نفر؛ مردمان همه. تا کی بگیری؟ بکش بیرون.
میگذرد، روز و ساعت و خرداد. ماییم که هستیم. جاری، باخرداد و بیخرداد، پُرحادثه و بیحادثه.
اوضاع خیلی قاطیپاتیه؛ روزها هم که همینطور بدوبدوکنان دارن میرن جلو.. سال(های) بعد همین موقع دارم چه خاکی میریزم تو سرم معلوم نیست.
حرفها داره این دل؛ کیه که گوش کنه..
ثبتشدن ِ خاطرات ِ خوب خیلی خوبه، اما مرورش وقتی که دیگه نداریشون، اصلاً خوب نیست..
یادت هست کنار ِ لبم بهخاطر ِ خشکیدهگی داشت خون میآمد؟ هولشدنت را برای پیدا کردن ِ دستمال دوست داشتم..
هنوز فکّمان بهخاطر ِ فشردن ِ دندانها روی هم، از سوز ِ سرما، درد میکرد..
نوشتم، جملهبندی کردم، تصحیح کردم، بعضی کلمات رو عوض کردم، هزار بار از رو خوندم، باز تصحیح کردم، جملهبندیها رو بهتر کردم، از رو خوندم، پاک کردم، یه لیوان آب خوردم..
زیر ِ بارون، فرق ِ آدم ِ چتردار با آدم ِ چترندار اینه که چتردار، خیسشدن رو خیلی بهتر از چترندار حس میکنه…