ترس
ترسم از ندونستههامه.
اینجا تنهاتر، بیپرواتر و شخصیتر هستم…
میگذرد، روز و ساعت و خرداد. ماییم که هستیم. جاری، باخرداد و بیخرداد، پُرحادثه و بیحادثه.
اوضاع خیلی قاطیپاتیه؛ روزها هم که همینطور بدوبدوکنان دارن میرن جلو.. سال(های) بعد همین موقع دارم چه خاکی میریزم تو سرم معلوم نیست.
ثبتشدن ِ خاطرات ِ خوب خیلی خوبه، اما مرورش وقتی که دیگه نداریشون، اصلاً خوب نیست..
یادت هست کنار ِ لبم بهخاطر ِ خشکیدهگی داشت خون میآمد؟ هولشدنت را برای پیدا کردن ِ دستمال دوست داشتم..
نوشتم، جملهبندی کردم، تصحیح کردم، بعضی کلمات رو عوض کردم، هزار بار از رو خوندم، باز تصحیح کردم، جملهبندیها رو بهتر کردم، از رو خوندم، پاک کردم، یه لیوان آب خوردم..
زیر ِ بارون، فرق ِ آدم ِ چتردار با آدم ِ چترندار اینه که چتردار، خیسشدن رو خیلی بهتر از چترندار حس میکنه…