من با من
در گوشهای از اُتاق کمنوری نشستهام. موجی از افکار مختلف در ذهنم عبور میکنند. هربار که میخواهم به چیزی فکر کنم، فکر چیز دیگری در ذهنم نقش میبندد. باید ذهنم را خالی کنم. به تنهایی بیشتر از هر وقت دیگری نیاز دارم. که با خودم باشم و ببینم دارد چه میگذرد بر من. احساس غریبهگی میکنم نسبت به خودم. احساس غریبهگی با دردی که مدتهاست با من و در من است. دارد چه میگذرد بر من؟ به یاد خوابی که دوسه شب پیش دیدم میاُفتم؛ مُبهم بود و چیزی در یادم نمانده از آن. انگار که با کسی صحبت میکردم و جواب سوال مهمی را به من داده باشد. اما جواب هرچه که بود، یادم نمیآید. این افکار ناقص در ذهنم به دنبال چه هستند؟ فقط میآیند و بخش نامفهومشان آزارم میدهد. باید خودم بتوانم خلاءشان را پُر کنم، وگرنه بهحتم دیوانه میشوم. باید در همین چاردیواری بمانم و با خودم آشنا شوم. این من با من غریبهتر از آنیست که فکرش را بکنی.
سرگردان
یک جملهای اُفتاده بود در ذهنم و با اینکه خیلی مزخرف بود اما ناچار مدام تکرار میکردمش. گرمای تابستان، پیادهروی را برایم دشوار میکرد. با خود میگفتم: «من آخر آدم نمیشوم؛ کدام نادانی در این آفتاب سوزان که هیچ بویی از جوانمردی نبرده است، تیره میپوشد سر تا پا؟». اساساً به اینکه آنوقت روز در اوج گرما آن هم پیاده، در خیابانها چه میکنم و چه میخواهم، فکر نمیکردم. کمی آنطرفتر یک دوست را دیدم که داشت به من نزدیک میشد. البته متوجهی من نشده بود و من هم فوراً راهم را کج کردم تا من را نبیند. حوصلهی اینکه با کسی همراه شوم و جوابی برای این سوال احتمالیاش که «کجا میرفتی؟» نداشتم. پیرمردی بیرون مغازهش روی صندلیای نشسته بود و طوری مرا نگاه میکرد که انگار فکرم را خوانده است. برای چند لحظه چشمهایمان به هم دوخته بود و بعد سرم را به روبهرو برگرداندم. دو سه چهارراه را پشتسر گذاشتم و پاهایم دیگر به التماس اُفتاده بودند. درحالی که آن جملهی مزخرف را با خود تکرار میکردم و هرچقدر هم فکر میکردم که کجا شنیدهامش، یادم نمیآمد، روی سکویی که در گوشهای از پیادهرو بود نشستم. پاهایم را با دستانم کمی مالیدم تا خستگیشان رفع شود. یک نسیمی وزید که شاید خیلی هم خنک نبود اما در آن گرما، خنک بهنظر میرسید. آدمهایی را میدیدم که هرکدام به یک طرف میرفتند و من راهرفتنشان را تا جایی که از زاویهی دیدم خارج شوند دنبال میکردم. سوال اینجا بود که واقعا آنها دنبال چه بودند؟ اصلاً چیزی بود که دنبالش باشند یا مثل من همینطور خیابانها را بالا و پایین میکردند؟ آخرش هم نفهمیدم آن جملهی مزخرف را کجا شنیده بودم.
نون
داغ بود. برداشتماش. هوا سرد بود. گرماش رو کمکم داد به دست ِ سردم و خودش سرد شد..
وییو
سیگارش رو درآورد و روشن کرد و از پنجره به خیابون زل زد. گفتم: «نمیشینی؟». در حالی که سیگار گوشهی لبش بود، پرسید: «آخرینباری که هم ُ دیدیم کِی بود؟». «پنج شیش سال پیش، دیگه خبری ازت نشد..». «هوم». دست ِ چپش رو کرد تو جیب ِ شلوارش و قدمزنان اومد روبهروم نشست. «وییو ِخوبی داره خونهت». گفتم: «هنوزم دیر نشده، دوباره شروع کن. از اول. کمکت میکنم». بلند شد، راه رفت. باز رفت کنار پنجره. ماشینهای درحال ِ حرکت رو با نگاهش دنبال میکرد.. «خستهم». «میدونم، چارهای نیست ولی». «تاحالا از این بالا به رفت و آمد ِ آدمهای اون پایین دقت کردی؟». گفتم: «آره، فکر کنم. نمیدونم». بارونیش رو برداشت و رفت سمت ِ در. پرسیدم: «کجا؟». «اگه اون ساختمونهای روبهرویی نبودن، وییو ِ قشنگتری میشد» (صدای بستهشدن ِ در!)..