در گوشهای از اُتاق کمنوری نشستهام. موجی از افکار مختلف در ذهنم عبور میکنند. هربار که میخواهم به چیزی فکر کنم، فکر چیز دیگری در ذهنم نقش میبندد. باید ذهنم را خالی کنم. به تنهایی بیشتر از هر وقت دیگری نیاز دارم. که با خودم باشم و ببینم دارد چه میگذرد بر من. احساس غریبهگی میکنم نسبت به خودم. احساس غریبهگی با دردی که مدتهاست با من و در من است. دارد چه میگذرد بر من؟ به یاد خوابی که دوسه شب پیش دیدم میاُفتم؛ مُبهم بود و چیزی در یادم نمانده از آن. انگار که با کسی صحبت میکردم و جواب سوال مهمی را به من داده باشد. اما جواب هرچه که بود، یادم نمیآید. این افکار ناقص در ذهنم به دنبال چه هستند؟ فقط میآیند و بخش نامفهومشان آزارم میدهد. باید خودم بتوانم خلاءشان را پُر کنم، وگرنه بهحتم دیوانه میشوم. باید در همین چاردیواری بمانم و با خودم آشنا شوم. این من با من غریبهتر از آنیست که فکرش را بکنی.

فاطیما در 11/01/03 گفت:
امان از این افکار…
باید کاری کرد!! یه چیزایی باید تغییر کنه..
یه مواردی کمه!!
شبیه انگیزه.. شبیه.. هدف .. همراه ..
یکی باید باشه که به سوالات جواب بده..
راجع به تصمیم هات نظر بده..
همراهیـ ـت کنه ..
باید تصمیم بگیری!! باید قرص و محکم .. تصمیم بگیری و قاطعانه عمل کنی..
باز هم امید به خدا..
———————————
عذر می خوام..
یه کوچولو احساس همزاد پنداری، وادارم کرد حدیث نفس کنم..
موفق باشید
:)